کودکان مدرسه سيستان

جواد حيدريان: سيستان جان، شلاق‌خورده روزگاران و محل زايش حماسه‌هاي ايراني، اين چند روز که هيچ، انگار تا هميشه از چشم رسانه‌ها دور افتاده است‌. سيستان‌و‌بلوچستان، سرزمين نيمروز افسانه‌اي، زير تازيانه‌هاي باد و باران، سال‌هاست خاکش به توبره مي‌رود و ما هيچ ما نگاه! حالا هم که بعد از سال‌ها خشکسالي باران گرفت، سيل آمد و همه‌چيز را با خود برد. باران سيل‌آسا اگرچه بي‌رحم، خاک سيستان شاهنامه را با خود شست و برد اما مردم دست‌به‌دعا برداشتند و شکرگزار بودند. حالا قاب‌هايي از مردم نجيب اين مرز پرگهر ايران، نشان مي‌دهد که بچه‌هاي معصوم چطور سرپناه مدرسه خود را از دست داده‌اند و ديوارهاي سيماني‌شان در حصار آب گرفتار آمده است. اين تصاوير در ميان شعف و شادي مردم بي‌دريغ اين سرزمين سوخته، پيغام دردي است که بايد بر قلب‌هاي ما بنشيند. مدارس کپري و نبود امکانات، بي‌ترديد در پس شادي غريزي اين مردم نازنين و قدرشناس، گم مي‌شود اما در پس ذهن مديريت بي‌سامان نبايد به فراموشي سپرده شود. وقتي اولين تصاوير از باران سيستان بر دريچه رسانه‌هاي کشور نقش بست، به آخرين سفرم به روستاي «مته سنگ» در مرز سرباز و نزديکي پاکستان فکر کردم؛ به گشاده‌دستي و ايران‌دوستي مردمي استثنايي که در جوار نا‌امني تاريخي اين منطقه، چطور سزاوارانه از زادبوم ايراني خود حفاظت مي‌کنند و در نهايت مظلوميت، فقير و تهيدست اما سرفراز و استوار، جنوب‌شرقي ايران را همچون دامان مادري عاري از هر خفتي، حرمت نگه داشته‌اند اما آيا دير نيست که سيستان تاريخي، مادر هامون، سرزمين مردان افسانه‌اي و زادگاه شاهنامه پرافتخار ايراني با نگاه توسعه‌محور دولتمردان، دوباره به شکوه و اوج برگردد. دوباره سرسبز شود و خطوط توسعه با نهايت پايداري و امنيت به اين خاک عزيز برگردد تا با سيلي اگرچه هولناک، تمام زيرساخت‌هايش به يکباره فرونريزد و کودکان مدرسه‌ سيستان، بينوا و بي‌سرپناه نشوند؟